اشعار عاشقانه
وفا را از ماهی بیاموز که وقتی از آب جداست می میرد
نه از زنبور که وقتی از گلی خسته می شودسراغ گلی دیگر می رود....
بدترین شکل دلتنگی...آن است که
در کنار او باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید
*********
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...
(فریدون مشیری)

سلام.....خوبین؟؟؟؟؟؟.........حرفی برای گفتن ندارم..........فقط نظراتونو بذارین همین![]()
خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
دوست خواهم داشت.
************************************************************
تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم
*سعدی*
************************************************************
برنامه های وبلاگ در سال جاری:
سلام.....حالتون خوبه این وب بالا خره بعد از مدت ها رنگ آپ رو دیده و منتظر قدم های نازنین پر از حرف شماست......
گذشته ها گذشته اما...
برخی از دوستان که تو آپ های قبلی معترض بودن من هزار مرتبه بهشون گفتم که من نمی تونم هر دقیقه بیام نت من دیر به دیر میام آخه منم درس دارم حالا که ۳ ماه به کنکور بیشتر نمونده کمترم مونده...
ازاین به بعد از دوستانم که آپ می کنند یا هر برنامه ای دیگه دارند بهم خبر می دن من شاید همونروز نتونم اما میام و تو بحثتون شرکت می کنم.... حالا دیگه وقتتونو نمی گیرم فقط نظرهای خوشگلتونو بذارین....
********************************************************************
********************************************************************
خب انشاالله که سال خوبی داشته باشین.
*********************************************************************
آخرین آپ این وب بود در سال ۱۳۸۸![]()
دیگه تا ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ آپ نمی کنم!!
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم،خدا را،زخمه ای
زخمه ای،تا برکشم آواز خویش
....
این جزء آپ نیست آخرین آپم.....یکم اسفنده...نظراتونو اونجا بذارین.
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

شب شکست ، پیمان شکست ، عهدی شکست ، قلبی شکست
از شکست هر شکستی بر دلم آهی نشست . . .
*********************************************************************
دیرگاهیست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام
*********************************************************************
سلام به دوستان عشق و عاشقی.....خب امیدوارم که از متن های بالا خوشتون اومده باشه ...
دیگه وقتتون رو نمی گیرم فقط نظر یادتون نره
معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاده
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می کنند
معشوق من
گویی ز نسل ها فراموش گشته است
گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگریز صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تأیید می کند
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه ی سالم
در عمق یک جزیره ی نا مسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود،غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته..هایم
پنهان نموده ام.
فروغ فرخزاد

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
ديگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روز های خوب که ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
<<بادا>> مبادا گشت و<<مبادا>>به باد رفت
<<آيا>>ز ياد رفت و <<چرا>> در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست
فروغ فرخزاد
سلام به همگی...
حالتون خوبه؟؟؟
نظر یادتون نره ها!!! ![]()
راستی ولنتاین مبارک
HAPPY VALENTINE
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
فروغ فرخ زاد
سلام به دوستان گلم دیگه باید ببخشید من یه مدت نبودم و خیلی از دوستان آپ کرده بودند شرمنده من نتونستم سربزنم اما از امروز میام
پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم .
***
پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم
كه براه افتادم .
***
پس از لحظه اي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه به راه افتاد
***
پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم .
*****
سهراب سپهری
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
"قیصر امین پور"
خسته ام از حرف سکوت
خسته ام از هر واژه که با تنهایی همرا ه است
می خواهم نقطه بگذارم در پایان همه این جملات
شاید باز نتوانم
اما من پر از فردایم
من مقلوب دیروز نخواهم شد
گوشه اتاق کز نخواهم نشست به امید خاطره
بار دیگر از نو آغاز خواهم کرد وصف تنهایی را
من پر از فردایم
در افق فردایم انتظار جایی ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دری به سوی امید
ببار بر من اي باران
ببار بر من
غصه هايم را بشوي
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدايم را در گوش او بپيچان
ببار بر من و به سوي او برو
و برايش بگو از من ، از دوريش
از تنهاييم....
صدايم را .....
كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود
عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور
اي باران اي معشوق آسمان
چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟
اما.......
كاش جاي تو بودم باران
و مانند قطره هاي بيكران تو ميبارد
كاش قطره اي از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم
رهروان كوی جانان سرخوشاند عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند
جان عاشق، سر به فرمان میرود سر به فرمان سوی جانان میرود
راه كوی میفروشان بسته نیست در به روی بادهنوشان بسته نیست
باده ما ساغر ما عشق ماست مستی ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق او شد می پرست مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوی روشنایی میرویم سوی آن عشق خدایی میرویم
دوستان! ما آشنای این رهیم میرویم از این جدایی وارهیم
نور عشق پاك او در جان ما مرهم این جان سرگردان ما
فریدون مشیری
دل من چه خرد سال است
ساده مینگرد
ساده میخندد
ساده میپوشد
دل من از تبار دیوار های کاه گلیست
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده میمیرد
دل من
تنها
سخت میگرید...
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم !
"قیصر امین پور"
سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
هم نفس:
من پر از شعر و ترانه،قصه میگم عاشقانه
تو لحظه سرودن شعر پر از حس شبانه
من با تو از عشقت نوشتم،که اجین شد با سرشتم
تو همون شبنم پاکی،با تو من توی بهشتم
لحظه،لحظه تورو دیدن،تورو به آغوش کشیدن
یه نفس تا اوج احساس،تو چشات دنیارو دیدن
سینه داغ خواهش تو،روزه ی نیایش تو
تن مردم جون گرفته با یه دم نوازش تو
لحظه پشت لحظه میره،ترانه تو غم اسیره
آخ که نیستی تا ببینی دل بهونتو میگیره
دل تنگ امون بریده،خواب از تو چشمام پریده
تو بیا و همنشین باش واسه این نفس بریده
برکه اي در همين نزديکي ست
با نيلوفري در آن
در انتظار ديدار ساحل
آه....!!!
چه انتظاري عبث
هرگز نشود اين ديدار
تا زماني که اشک برگهايش در برکه جاريست
نرسد به ساحل.....
بیا درست مثل کودکی هایمان .. بازی را از نو آغاز کنیم ..
تو چشم بگذاری و من قایم شوم ..
اگر پیدایم کردی هر چه گفتی قبول ..
حالا ..
تو چشم میگذاری و من قایم می شوم ..
درست در پشت سرت ..
و تو می گردی و من پیدا نمی شوم ..
ديدی ماه من ..
من در یک قدمی تو ام ..
و تو هرگز مرا پیدا نکردی ..
نه مرا ؛ نه آن سایه ی اضافی روی دیوار را ..
من از تعبيرهاي نسل آدم سخت دلگيرم
هراسانم من از آنان، شبي صد بار ميميرم
جهان را عاشقانه دوست ميدارم ، ولي بين
به جرم عشق ورزيدن به زندان و به زنجيرم
نبايد ها و بايدهايشان راه مرا بسته است
من از انديشه هاي زشت آنان شكل ميگيرم
گناهم چيست اي مردم؟كسي با من نخواهد گفت!؟
چرا آزار ميبينم ! چه بوده عذر و تقصيرم؟
بازهم تنگ غروب
آسمان دل من ابری بود
میل باریدن داشت
بازهم مرغک دل
در تمنای گلی بود که بوییدن داشت
سالها میگذرد
آسمان دل من آبی نیست
چشمها خسته به راه اند و در خلوتشان خوابی نیست
میتوان گفت که رقصیدن پلک
آرزوی عبث چشمان است
قرنها رفت و هنوز دیدن یار در آدینه بعد
هوس چشمان است
دریای نگاه از فریدون مشیری
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
سلام....حوبین؟؟؟؟؟خب دوستان و بینندگان نظر یادتون نره!!!ببینم چی کار می کنین..![]()
![]()
![]()
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم
به پیش روی من تاچشم یاری میکند،دریاست.
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.
دراین ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا،دلم تنهاست،
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج بامن میکند نجوا:
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت،
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت ...
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
فریدون مشیری
چشمانت سبز و روشن
و گیسوانت
رودی از آفتاب
بال هایت را نمی توانم ببینم
اما تو
آخرین بازمانده ی فرشته هایی
در این سیاره ی تاریک
و حتما
دریا اسم کوچک توست
وقتی به تو می اندیشم
پاک می شوم
رسول یونان
زندگی دفتری از خاطره هاست...یک نفر در دل شب،یک نفر در دل خاک...یک نفر همدم خوشبختی هاست،یک نفر همسفر سختی هاست،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد....ما همه هم سفریم.
خب دوستان رنگارنگ این وب نظر یادتان نره ها!!!!
سهم من از زندگی همین بود:
آمد
نماند
رفت....

.jpg)



درون چشم من....
درون چشم مرا لحظه ای تماشا کن
به عکس خود که ببینی چقدر زیبایی
حالا رویای گریه نشین!
بغض نکن
بخند
می خواهم برایت از قرار قدیمی قلبها بگویم
که همیشه یکی می ماند و
چشم انتظار دیگری
فصل ها را می شمرد،
همیشه یکی می نشست و
ترانه هایش را بی دیگری تعبیر می کرد
آنقدر می نوشت
تا نیمه ی گمشده اش
از ابتدای یکی از همین ترانه ها
طلوع کند
خودت بهتر می دانی
که همیشه تو می رفتی و
من می ماندم
می ماندم و به انتظار تو
لحظه های خوب گریه را
بینهایت بار مرور می کردم
حالا بخند... .
کاش میشد مرگ را از زاویه دیگر دید
زندگی عرصه ای دارد از شادی تا غم
وسعتی دارد از وصال تا هجران
زندگی را باید از نو تعریف کرد
زندگی را باید ذره ذره بویید
زندگی را باید قطره قطره چشید
زندگی را باد لحظه لحظه طی کرد
و اینها با هم
تقسیر گل سرخ زندگیست.
هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب
همیشه معنی صد اضطراب...من،بی تو
همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب
چه عاشقانه ی پوچی!تو خوب می دانی
میان این همه رویا،فقط تویی کمیاب
و من چه خسته تو را چون سراب می جویم
فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب!
کجاست آنکه ز من آتشی بگیراند
بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب
و یا حضور تو را قصه قصه،فصل به فصل...
بخواند از تو غزل های ناب بی پایاب
خدا کند که غزل های آخرم باشد
خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین،آری
نه حرف مانده برایم،نه عشق های مجاب
بیا...تمام کن این انتظار را در من
بدون شرح و سه نقطه...پر از حکایت ناب
یکی نبود و یکی بود و او نبود...و من
هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب...

التماسی سرد وجودم را آتش می افکند
به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم
چشمانم را می بندم،شاید خیال تو مهمانم شود
عجب!
خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد
شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم
و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم
همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم
تنها به جرم محبت.!
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
با بهاری که میرسد از راه؟
یا نیازی که رنگ میگیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه؟
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سرگردان
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافت از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد.

برای دیدن تصاویر و مطالب عاشقانه به ادامه مطلب رجوع کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ